نـلیـو فــرانـهـ هـــــایــــ آبـــیــ
من چون ستاره سرگردان از دیر باز در کهکشان شیری این راه بی آنکه در مدار بمانم هر خط فرضی شبیه ستاره را دنبال کرده ام ... بسیار گشته ام روزی ز ماه روزی ز پنجره خورشید دیدار کرده ام حس غریبی است همچون ستاره شب زنده دار در یک مدار بمانی ... شادان آشوری چی بگم چی دارم بگم چی می تونم بگم روزت مبارک مادر من فقط همین تو می آیی تو می آیی
یاد و خاطره مهربان مادرم که برای هشتمین سال سر سفره عید قاب عکستو بوسیدم نم نم باران بهار است و , خاک چون دل من , تشنه ی این نم نم است. از دل خود ظلمت این عهد را هر چه در این چشمه بشویی کم است. مست , ز میخانه ی نرگس , نسیم میگذرد , تازه و تر , گل نشان. من ,همه جا همره اویم ,که هست همسفر و همقدمی گل فشان باز , مرا باران , از من گرفت باز , مرا نرگس ,از من ربود همهمه ی ثانیه ها را شکست پنجره ی خاطره ها را گشود; در چمن پر سمن کودکی نرگس و نوروز و نسیم و نوید شادی و لبخند و سرود و امید نقل و گل و بوسه ,هیاهوی عید. مادرکم- شادروان - چون نسیم شیفته ی نرگس شیراز بود مادر و نرگس دو نسیم لطیف در چمن خانه , به پرواز بود نیست عجب ,گر نفس نرگسم این همه جادویی وجان پرورست. بویی از ان ایت خوبی در اوست راست بگویم : نفس مادرست!
دور از نشاط هستی و غوغای زندگی دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست آمد صفای خلوت اندوه را ربود آمد به این امید که در گور سرد دل شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای او بود و آن نگاه پر از شور و اشتیاق من بودم و سکوت و غم جاودانه ای آمد مگر که باز در این ظلمت ملال روشن کند به نور محبت چراغ من باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر زان پیشتر که مرگ بگیرد سراغ من گفتم مگر صفای نخستین نگاه را در دیدگان غمزده اش جستجو کنم وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را خاکستر از حرارت آغوش او کنم چشمان من به دیده او خیره مانده بود جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما آهی از آن صفای خدایی زبان دل اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت آهی کشید از سر حسرت که : این منم باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت من دیگر آن نبودم و او دیگر او نبود عمر پا بر دل من مینهد و ميگذرد... خسته شد چشم من از اين همه پاييز و بهار نه عجب گر نكنم بر گل و گلزار نظر در بهاری كه دلم نشكفد از خندهی يار چه كند با رخ پژمردهی من گل به چمن؟ چه كند با دل افسردهی من لاله به باغ؟ من چه دارم كه برم در بر آن غير از اشك؟ وين چه دارد كه نهد بر دل من غير از داغ؟ عمر پا بر دل من مينهد و ميگذرد... ميبرد مژدهی آزادی زندانی را زودتر كاش به سرمنزل مقصود رسد سحری جلوه كند اين شب ظلماني را پنجهی مرگ گرفتهست گريبان اميد شمع جانم همه شب سوخته بر بالينش روح آزردهی من ميرمد از بوی بهار بی تو خاریست به دل، خندهی فروردينش عمر پا بر دل من مینهد و ميگذرد... كاروانی همه افسون، همه نيرنگ و فريب! سالها باغ و بهارم همه تاراج خزان بخت بد، هرچه كشيدم همه از دست حبيب ديدن روی گل و سير چمن نيست بهار به خدا بی رخ معشوق، گناه است! گناه! آن بهار است كه بعد از شب جانسوز فراق به هم آميزد ناگه... دو تبسم: دو نگاه

یقین دارم كه می آیی
زمانی كه مرا در بستر سردی میان خاك بگذارند تو می آیی.
یقین دارم كه می آیی.
پشیمان هم...
دو دستت التماس آمیز ، می آید به سوی من
ولی پر می شود از هیچ
دستی دست گرمت را نمی گیرد.
صدایت در گلو بشكسته و آلوده با گریه
به فریادی مرا با نام میخواند و می گویی كه اینك من
سرم بشكن
دلم را زیر پا له كن
ولی برگرد
همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها
دورنگی ها
جدایی ها به روی صورتم بشكن
مرو ای مهربان بی من كه من دور از تو تنهایم!
ولی چشمان پر مهری دگر بر چهره ی مهتاب مانند نمی ماند.
لبانی گرم با شوری جنون انگیز نامت را نمی خواند.
دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سكندر نیست كه سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی
تو می آیی زمانی كه نگاه گرم من دیگر بروی تو نمی افتد
هراسان
هر كجا
هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید
مبادا بر نگاه دیگری افتد.
دو چشم من تو را دیگر نمی خواند
محالست اینكه بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی
نگاهت را به گرمی بر نگاه من بیاویزی
به لبهایم كلام شوق بنشانی.
محالست اینكه بتوانی دوباره قلب آرام مرا
قلبی كه افتادست از كوبش بلرزانی
برنجانی
محالست اینكه بتوانی مرا دیگر بگریانی.
تو می آیی یقین دارم ولی افسوس آن پیكر كه چون نیلوفری افتاده بر خاكست دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی ارد
به دیوار بلند پیكر گرمت نمی پیچد
جدا از تكیه گاهش در پناه خاك می ماند و در آغوش سر گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های ان زیبا لباس آخرینش
نرم می لغزد.
جدا از دستهای گرم و زیبا و نجیب تو...
دگر آن دستها هرگز بر آن گیسو نمی لغزد
پریشانش نمی سازد
دلی انجا نمی بازد.
تو می آیی یقین دارم.
تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس...
آن گرما به جانم در نمی گیرد
بجسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد.
یقین دارم كه می آیی.
بیا ای آنكه نبض هستیم در دستهایت بود.
دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود.
بیا ای آنكه رگهای تنم با خون گرم خود تماماً
معبری بودند تا نقش ترا همچون گل سرخی به گلدان دل پاكیزه ی گرمم برویانند.
یقین دارم كه می آیی
بیا
تا آخرین دم هم قدمهای تو بالای سرم باشد.
نگاهت غرق در اشك پشیمانی بروی پیكرم باشد.
دلت را جا گذاری شاید آنجا
تا كه سنگ بسترم باشد!
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم

و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن !
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست !
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن!
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن!
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی!
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت !
برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن!
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست!!!!
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد !


و می تـرســم از آن روزی که خـرد شـوم
زیـر پـاهـای گذر زمــان !
و از یــادت بـروم ...
و از یــادت بـروم ...
به انـتــظارت هستـم
و شمــارشگر لحـظه هـای بیـهـوده ای که
جــاری می شونـد بـدون نشـانی کوچـک از تـــو !
لحـظه ای بیـاندیـش ...
همه ی بـودنــم را که سـرد است و سیـاه
و شـتــابـم را در گـذران افـق تـردیـد
و روزهــایـم را چـون آینـه ای زنـگار گرفتـه
لحـظه ای بیـاندیـش و احسـاسش کن
تـمــام دلـدادگـی ام را ...!
خسته از آمدن و رفتن و آوار شدن.
خسته از منحنی بودن و عشق.
خسته از حس غریبانۀ این تنهایی.
به خدا خسته ام از این همه تکرار سکوت.
به خدا خسته ام از این همه لبخند دروغ.
به خدا خسته ام از حادثۀ صاعقه بودن در باد.
همۀ عمر دروغ،
گفته ام من به همه.
گفته ام:
عاشق پروانه شدم!
واله و مست شدم از ضربان دل گل!
شمع را میفهمم!
کذب محض است،
دروغ است،
دروغ!!
من چه میدانم از،
حس پروانه شدن؟!
من چه میدانم گل،
عشق را میفهمد؟
یا فقط دلبریش را بلد است؟!
من چه میدانم شمع،
واپسین لحظۀ مرگ،
حسرت زندگیش پروانه است؟
یا هراسان شده از فاجعۀ نیست شدن؟!
به خدا من همه را لاف زدم!!
به خدا من همۀ عمر به عشاق حسادت کردم!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به سراب !!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به شب مبهم و کابوس پریدن از بام!!
باختم من همۀ عمر دلم را،
به هراس تر یک بوسه به لبهای خزان!!
به خدا لاف زدم،
من نمیدانم عشق،
رنگ سرخ است؟!
آبیست؟!
یا که مهتاب هر شب، واقعاً مهتابیست؟!
عشق را در طرف کودکیم،
خواب دیدم یکبار!
خواستم صادق و عاشق باشم!
خواستم مست شقایق باشم!
خواستم غرق شوم،
در شط مهر و وفا
اما حیف،
حس من کوچک بود.
یا که شاید مغلوب،
پیش زیبایی ها!!
به خدا خسته شدم،
می شود قلب مرا عفو کنید؟
و رهایم بکنید،
تا تراویدن از پنجره را درک کنم!؟
تا دلم باز شود؟!
خسته ام درک کنید.
میروم زندگیم را بکنم،
میروم مثل شما.
...؟
| Design By : Mihantheme |

